منوچهر خان حكيم
238
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
من بردارند كه در دست تو مسلمان مىشوم و غلاميت اختيار مىكنم . فريدون گفت كه : مرا حدّ آن نيست كه بندى را از بند خلاص كنم ، ترا بدين نحو به خدمت اسكندر مىبرم تا آنكه امر از اوست . القصّه ، كه شهزادهء نامدار با لشكر حبشه و زنگبار به جانب شهريار گردونمقدار روانه شد . [ كشته شدن شدّاد به دست اسكندر ] اما از آن جانب روزى اسكندر در بارگاه نشسته بود ، مىگفت كه : اى ياران ! اراده داشتم به جانب هندوستان روم ، مرا چنين مقدّمه پيشآمده ( 151 ) كه به جانب حبشه و زنگبار بايد رفت . در آن وقت مردى رسيد و مژده داد كه اينك فريدون مىآيد با لشكر حبشه . اسكندر شاد و خرّم شد و خداى را سجده كرد . تمام سالاران ، شهزاده را استقبال كردند و آن شهريارزاده را داخل بارگاه جمشيدى كردند . شهزاده فريدون به پابوس پدر بزرگوار خود مشرف شد . اسكندر فرمود تا ديلم شاه را آوردند . بعد از گفتگوى بسيار ، شدّاد را به معرض خطاب آوردند . بعد از عقاب « 1 » بسيار ، آن حرامزاده به زبان چابلوسى درآمده ، گفت : شهريارا ! مسلمان مىشوم و حلقهء غلامى تو را در گوش مىكشم ، از آنچه كردهام پشيمانم و از راه باطل برمىگردم . اسكندر چون آن سخنان را شنيد ، اشاره كرد تا بند از يال و بال او بيرون آوردند و مخلّع كردند . ديلم شاه را نوازش بسيار كرد و خلعت گرانمايه به وى داد . اما ديلم شاه در پنهانى شدّاد به عرض اسكندر رسانيد كه : اعتماد به قول اين حرامزاده مكن ، اولى آن است كه او را بكشى و جهان را از لوث وجود پليد او پاك كنى كه او بدنهاد است و از آن مىانديشم كه فتنهاى انگيزد كه دست تدبير در چارهء آن عاجز باشد . اسكندر گفت كه : اى دلاور ! شخصى كه دعوى مسلمانى كند ، چگونه من به قتل او مبادرت نمايم ، خوب نيست . حال ببينم كه چه مىشود . پس شدّاد حرامزاده در جنب ملازمان آن شهريار قرار گرفت تا آنكه شبى از شبها آن شهريار بلند اقبال در خلوتخانهء خاص بر فراز سرير استراحت خوابيده بود . در آن زمان
--> ( 1 ) . عقاب : شكنجه كردن ، عذاب دادن .